تبليغاتX
آن سوی مه

آن سوی مه

در اندرون من خسته دل ندانی کیست




میترسی صداشو یشنوی 

صدای موزیک

صداشو از همه جا می تونی بشنوی

توی باد ....

توی روشنایی ....

صداش همه جا هست 

فقط کافیه خودتو رها کنی 

فقط کافیه 

گوش کنی ....

اما وقتی تنهام 

از درونم ایجاد می شه 

ومن فکر می کنم چطور آهنگشو بزنم

دیشب فیلم August Rush (آگوست راش)، رو دیدم درسته محصول سال 2007 بود ولی تا حالا پیش نیومده بود نگاش کنم شعر هایی هم که بالا نوشته شده تیتراژ شروع فیلم بود شاید از آخرین فیلم به یاد ماندنی که چندین وقت پیش دیده بودم مدتها می گذرد ، اما آگوست راش  از آن فیلم های به یاد ماندنی ایست که پیشنهاد می کنم ببینید

خلاصه داستان: لیلا نوواک فارغ التحصیل دانشگاه و نوازنده ماهر ویولون سل است . او یک روز با مرد جوانی به اسم لوئیس که خواننده یک گروه موسیق راک است آشنا می شود و شب را در کنار او سپری می کند اما فردای آن روز آنها مجبور می شوند برای همیشه از هم جدا شوند . لیلا از لوئیس باردار شده و فرزند پسری بدنیا می آورد . پدر لیلا به دروغ به دختر خود می گوید که فرزندش پس از تولد مرده است در حالی که کودک را مخفیانه به یک پرورشگاه می سپارد . دوازده سال می گذرد و پسر لیلا و لوئیس بزرگ شده و استعداد زیادی در موسیقی پیدا می کند . او بخاطر آزاد و اذیت فراوان همسن و سالهایش از پرورشگاه فرار کرده و مردی به اسم ویزارد استعداد های او را کشف می کند و اسم آگوست راش را روی او گذاشته و او را نزد خود می برد . آگوست بدنبال پیدا کردن پدر و مادر خود است و اطمینان دارد با کمک گرفتن از موسیقی می تواند آنها را پیدا کند....

کارگردان:Kirsten Sheridan

نویسنده:Nick Castle,James V.Hart

بازیگران:reddie Highmore,Keri Russell,Jonathan Meyers



+نوشته شده در چهارشنبه 16 دی1388ساعت14:34توسط حبیب | |



می گم کاش همه زندگی

یه خیالی بود مثل درست کردن حباب با کف های صابون

هی خراب میشد ،

دوباره درست می شد..

کوتاه ولی همیشگی....


 

+نوشته شده در چهارشنبه 16 دی1388ساعت14:11توسط حبیب | |

گاهی موقع حتی نمی تونی به نزدیکترین کس زندگیت هم اعتماد کنی اون موقع هست که آشفته و پریشون می شی چند وقتی ایست که بسیار تند مزاج شده ام به طوری که با کوچکترین حرفی که می شنوم از کوره در میرم ، چشمامو می بندم و چشمتون روز بد نبینه و تا یه سیگار روشن نکنم انگار که دنیا خراب شده و زیرش موندم 

کمی که میگذره می خوام که داد و هوارم طوری توجیه کنم و گاهی هم از اولشم خرابتر می شه

نمیدونم واسه شما هم اتفاق افتاده یا نه ، گاهی هم فکر میکنم نکنه من واقعا یه روانی هستم آخه کارو زندگیمو ول میکنم میشینم پشت این مونیتور زوار در رفته ام گاهی مطلبی رو پنج شش بار دوباره خوانی و دوباره نویسی می کنم ، و این ساعت ها طول می کشه .....

 که چی بشه نمی دونم !!!!! 

پ ن 1 : الانم وقتی اینو نوشتم تموم شد  قبل از اینکه بخونمش ثبتش کردم که مبادا بعد از خوندن پاکش کنم 

+نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت13:21توسط حبیب | |


مث وقتی که مداد از دستت می‌افته زمین، وقتی برش می‌داری که بنویسی، نوکش شکسته و مثل قلم، اریب تراش خورده.

و تا وقتی از نوشتن دوباره سابیده نشده، گرد نشده، کلمه‌هات خوش‌خط می‌شن، خوش‌تراش می‌شن.

مث وقتی که تو جاده‌ای، و می‌دونی که اگه الان آب‌دهنت رو قورت بدی، گوش‌هات می‌گیره.

و مکث می‌کنی، تا چند لحظه، بعد تن می‌دی به اون پرده‌ای که کشیده می‌شه رو همه‌ی صداها و اندازه‌ی یه نفس از تو دورشون می‌کنه.

مث وقتی که از همراهات جلو افتادی و چند قدم زودتر رسیدی به بالای بلندی. می‌ایستی. برمی‌گردی عقب، با ذوق داد می‌زنی و یه چیزی می‌گی و عقبی‌ها اگه خستگی امون بده، جواب می‌دن.

بعدش برمی‌گردی و روبه‌رو رو نگاه می‌کنی. قدر چند لحظه، تا بقیه برسن، فرصت داری که بایستی، سینه‌ات بی‌تاب و مشتاق اون هوای رقیق باشه، و صدایی نباشه، جز نفس‌هات، جز باد که می‌پیچه‌ لای موها و منحنی‌ گوش‌های یخ کرده‌ات.

مث وقتی می‌ری تو رخت‌خوابی که یخ کرده، و مچاله می‌شی، و قدر عمر دنیا طول می‌کشه تا گرم بشه جات، تا تن‌ات دربیاد از فشردگی.

مث وقتی سرت روی بالشه*، به پهلو خوابیدی، چشم‌هات بسته‌ن اما آروم نگرفتن، و صدای پلک زدن‌ها، برخورد مژه‌ها با بالش رو می‌شنوی...


از خیلی وقت پیش، هر پری که از بالشی رها می‌شد، نمی‌نداختم‌ش دور، پیش بقیه‌ی آشغال‌ها.

می‌بردم دم پنجره، یا تو بالکن. فکر می‌کردم طفلک پَره، پر مرغ خونگی هم اگه بوده، یه وقتی خیال می‌کرده قراره بپره.



+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت9:57توسط حبیب | |

به انتظار ایستاده ام،

میدانم سرانجام دارد،

یک روز،

کسی،

به من لبخند خواهد زد،

و خواهد گفت:

"من تمام جاده ها، تمام فرودگاه ها، تمام ایستگاه های قطار را

به انتظارت ایستاده بودم، چقدر دیر آمدی ، چقدر..."

و من لبخند زنان خواهم گفت :

"بلیط ام را گم کرده ام، عاشقی ست دیگر حواس نمی گذارد"


+نوشته شده در شنبه 12 دی1388ساعت13:0توسط حبیب | |

 

آدم باید کسی را داشته باشد در همین نزدیکها که هر وقت این چنین بی تاب و بی واژه شد به او پناه ببرد، باید کسی باشد که بدانی واژه هایت را می فهمد ، بی تابیت را می خواند، آدم باید کسی را داشته باشد که وقتی این چنین آشفته و بی قرار شد همه ی کلافگی هایش را بریزد در دستهایش و بدون هیچ سوال و جوابی پناه ببرد، پناه ببرد به دستهایش و آغوشش و شوقی که در نگاهش هست.. آدم باید کسی را داشته باشد که بغض هایش را فرو نخورد جلوی آن، رها کند اشکهایش را و با حالتی بگوید آمده ام بغض هایم، کلافگی هایم، بی قراری هایم را بریزم در دستهایت . آدم باید کسی را داشته باشد


+نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت10:39توسط حبیب | |

 
هر نگاه، هر سلام، هر توجه یک نوع نوازش است. هر آدمی قبل غذا به نوازش احتیاج دارد. نوازش یعنی توجه، یک لبخند، این دیده شدن یعنی انرژی روانی شدید احتیاج داریم که باید برآورده شود.

نیاز افراد به نوازش متفاوت است. شدت نیاز ما بستگی به دوران کودکی دارد.

نوازش بیش از اندازه باشه سیستم گیرنده از کار می افته، و فرد احتیاج پیدا میکنه به یک خلوت، تنهایی و دوباره تشنه شدن برای نوازش.
اگر نوازش خیلی کم بشه افسردگی بالا میره. احساس درماندگی، بیچارگی زیاد میشه و گاهی هم بیماریهای جسمی.

در واقع سرچشمه نوازش مردم هستند، برای همین ما به رابطه احتیاج داریم، به آدمهای بتوانند ما را نوازش دهند و نوازش بگیرند تا روحمان تغذیه شود.

اریک برن می گوید: اگر دوست دارید در آغوش گرفته شوید آن را طلب کنید و بدست آورید. این همان اندازه خوباست که این آغوش را با صبر کردن و امیدوار بودن بدست آورید.


+نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت9:40توسط حبیب | |

 

 یه وقتایی ناراحتی ها و غم هات رو تبدیل می کنی به کلمه و می نویسی شون، شاید کسی نفهمه

چقدر غم و ناراحتی توی این کلمه ها ریخته شده، اصلن درستش هم اینه ، طوری بنویسی که غمه

معلوم نباشه مثل اون خنده که همیشه روی لبهات هست ، اما کسی  دیگه توجهی به غم توی چشات

 نمی کنه.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت19:18توسط حبیب | |


بدمستی می‌کنم


پرت می‌کنم کتاب و دفتر را

ناسزا می‌گویم

به شب به فردا به دنیا

به خودم

به زنجیری که پیدا نیست

تا پاره کنم


دائماً چنگ می‌زنم به هوا

پلنگی از درونم نعره می‌کشد به سمت هیچ


- یعنی چه؟

آن آرامش بزرگ

کجا رفت


می‌نشینم گوشه‌ای

چشم می‌دوزم به دوردست

آیا آن‌جا چیزی هست



+نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت15:33توسط حبیب | |


با خود فکر می کنم

عاقبت این ماجرای ما

به کجا منتهی خواهد شد

ماجرای من و این  وَهم

که مرزِ میان کابوس و رویاهایم است

مه ایست ، فراگرفته  بیرون و درونم را

نه می‌گذارد که ببینم خود را

نه چشم‌اندازِ پیرامونم را

فرو خواهد نشست

می‌دانم

فرو خواهد نشست

با خود فکر می‌کنم

در خالیِ بی‌مرزِ بعد از آن

 دیگر چه مانده برایم

 که ببینم

 آیا دوباره خواهم دید ؟

 آیا دوباره سبز خواهم شد ؟

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت10:12توسط حبیب | |

من نمیدانم!
کدام نگاه،
کدام جاده،
کدام حرف،
کدام صدا،
کدام رفتار،
کدام نبودن،
کدام خواستن،
کدام بودن،
کدام واژه،
کدام نخواستن،
کدام دوستت دارم،
کدام.....
تو را از من گرفت..
ولی!
من میدانم!
دلم تا همیشه در وسط ترین
نقطه ی زندگیت جا مانده است..
جایی بین خواستن و نخواستن..
جایی بین بودن و نبودن..
جایی بین رفتن و نرفتن..
جایی بین....... این نقطه های خالی ...

جا مانده ام!

----------------------------------------------------------------------
پ ن ۱ : گاهی وقتها واژه ها حق مطلب را ادا نمی کنند هر چقدر هم که کنار هم بچینیشان باز هم یه جایی کم می آورند.

+نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت14:59توسط حبیب | |

باد
خیالم را به بازی می گيرد
و من
چشم بر هم می نهم
و
همبازی باد می شوم:

گلوله ای نخ در مشت
می دوم
پای برهنه
در پی بادبادک خاطراتم
که چرخ می خورد
در بلند آبی آسمان.

دل می سپارم
به رقص موزون بادبادک ها
و اوج می گیرم
همراهشان
تا بيکران لاجوردی آسمان.

در پس کوچه ای
نگاهش
راه نگاهم می بندد.

می نگرم ،
سادگیش را ،
دلتنگی اش را ،
و چشمان خیسش را
که میخواهد !

دلتنگیش را در گوشه ی واژگان گره بزند !

باد می آید ،
و در ميان پيچ و تاب موهايش ،
گره اش را باز می کند .

و چه آسان دستان زندگی خط می خورند

و بادبادک دلتنگی هایمان در پی هم به آسمان اوج می کشند

....

+نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت19:13توسط حبیب | |